«پس ابراهيم از سرزمين كلدانيان بيرون آمد و به حران رفت و تا مرگ پدرش در آنجا ماند. سپس خدا او را به اينجا آورد كه امروز سرزمين اسرائيل است . ولي در آن روز حتي يك وجب از اين زمين را به او نداد. اما به او قول داد كه سرانجام تمام اين سرزمين از آن او و نسل او خواهد شد، و اين درحالي بود كه ابراهيم هنوز صاحب فرزندي نشده بود. از طرف ديگر، خدا به ابراهيم فرمود فرزندان او از آنجا خارج شده ، در سرزميني بيگانه چهارصد سال اسير و معذب خواهند بود.
و خداوند فرمود: من آن قومي را كه ايشان را اسير سازد، مجازات خواهم نمود و بعد قوم خود را به اين سرزمين باز خواهم آورد تا مرا عبادت كنند.
«در آن هنگام ، خدا آئين ختنه را نيز به ابراهيم داد تا نشان عهد و پيمان بين خدا و قوم ابراهيم باشد. پس اسحاق ، پسر ابراهيم ، وقتي هشت روزه بود، ختنه شد. اسحاق پدر يعقوب بود و يعقوب صاحب دوازده پسر شد كه هر كدام سرسلسله يكي از قبيله هاي بني اسرائيل شدند. فرزندان يعقوب به يوسف حسد بردند و او را فروختند تا در مصر غلام شود. ولي خدا با يوسف بود، و او را از تمام غمها و رنجهايش آزاد كرد و مورد لطف فرعون ، پادشاه مصر قرار داد. خدا به يوسف حكمت فوق العاده اي عطا كرد، تا آنجا كه فرعون او را نخست وزير مصر و وزير دربار خود ساخت .
«آنگاه در مصر و كنعان قحطي شد بطوري كه اجداد ما آنچه داشتند از دست دادند. وقتي خوراكشان تمام شد، يعقوب شنيد كه در مصر هنوز غله پيدا مي شود؛ پس پسران خود را فرستاد تا غله بخرند. بار دوم كه به مصر رفتند، يوسف خود را به برادرانش شناسانيد، سپس ايشان را بحضور فرعون معرفي كرد. پس از آن ، يوسف پدر خود يعقوب و خانواده برادرانش را به مصر آورد كه جمعاً هفتاد و پنج نفر بودند. به اين ترتيب ، يعقوب و همه پسرانش به مصر رفتند و عاقبت در همانجا نيز فوت شدند، و جنازه هاي ايشان را به شكيم بردند و در آرامگاهي كه ابراهيم از پسران حمور، پدر شكيم ، خريده بود، به خاك سپردند.
«كم كم زمان تحقق وعده خدا به ابراهيم در مورد آزادي فرزندان او از مصر نزديك مي شد و تعداد ايشان نيز در مصر بسرعت فزوني مي يافت . ولي در همين زمان پادشاهي به قدرت رسيد كه اهميتي براي يوسف و خدمات بزرگ او قائل نبود. اين پادشاه دشمن نژاد ما بود و والدين را مجبور مي كردفرزندان خود را در بيابان بحال خود بگذارند تا بميرند.
«در همان وقت موسي بدنيا آمد. او طفلي بسيار زيبا بود. پدر و مادرش سه ماه او را در خانه پنهان كردند. در آخر وقتي نتوانستند بيش از آن او را پنهان كنند، مجبور شدند موسي را به رودخانه بيندازند. دختر پادشاه مصر او را يافت و به فرزندي پذيرفت . موسي تمام علوم و حكمت مصر را فرا گرفت تا جايي كه شاهزاده اي با نفوذ و ناطقي برجسته شد.
«وقتي موسي چهل ساله شد، روزي به فكرش رسيد كه ديداري از برادران اسرائيلي خود بعمل آورد. در اين بازديد يك مصري را ديد كه به يك اسرائيلي ظلم مي كرد. پس موسي آن مصري را كشت . موسي تصور مي كرد برادران اسرائيلي او فهميده اند كه خدا او را به كمك ايشان فرستاده است . ولي ايشان به هيچ وجه به اين موضوع پي نبرده بودند.
«روز بعد، باز به ديدن آنان رفت . اين بار ديد كه دو اسرائيلي با هم دعوا مي كنند. پس سعي كرد ايشان را با هم آشتي دهد و گفت : عزيزان ، شما با هم برادر هستيد و نبايد اينچنين با يكديگر منازعه كنيد! اين كار اشتباهي است !
«ولي شخصي كه مقصر بود به موسي گفت : چه كسـي تو را حاكم و داور ما ساخته است ؟ آيا خيال داري مرا نيز بكشي ، همانطور كه ديروز آن مصري را كشتي ؟
«وقتي موسي اين را شنيد، ترسيد و به سرزمين مِديان گريخت و در آنجا ازدواج كرد و صاحب دو پسر شد.
«چهل سال بعد، روزي در بيابان نزديك كوه سينا، فرشته اي در بوته اي شعله ور به او ظاهر شد. موسي با ديدن اين منظره ، تعجب كرد و دويد تا آن را از نزديك ببيند. اما ناگهان صداي خداوند به گوش او رسيد كه مي گفت : من خداي اجداد تو هستم ، خداي ابراهيم ، اسحاق ، و يعقوب .
«موسي از ترس لرزيد و ديگر جرأت نكرد به بوته نگاه كند. خداوند به او فرمود: كفشهايت را از پاي درآور، زيرا زميني كه بر آن ايستاده اي مقدس است . من غم و اندوه قوم خود را در مصر ديده ام و ناله هاي ايشان را شنيده ام و آمده ام تا نجاتشان دهم . پس بيا تو را به مصر بفرستم .
«به اين ترتيب ، خدا همان كسي را به مصر بازگرداند كه قوم اسرائيل او را رد كرده و به او گفته بودند: چه كسي تو را حاكم و داور ما ساخته است ؟ خدا توسط فرشته اي كه در بوتة آتش ظاهر شد موسي را فرستاد تا هم حاكم ايشان باشد و هم نجات دهنده ايشان . موسي با معجزات بسيار قوم اسرائيل را از مصر بيرون آورد، از درياي سرخ عبور داد و چهل سال ايشان را در بيابان هدايت كرد.
«همين موسي به قوم اسرائيل گفت : خدا از ميان برادران شما، پيامبري مانند من برايتان خواهد فرستاد.
«موسي در بيابان با جماعت قوم خدا بود. او واسطه اي بود بين قوم اسرائيل و آن فرشته اي كه كلمات حياتبخش را در كوه سينا به او داد تا آنها را به ما برساند. ولي اجداد ما نخواستند مطيع موسي شوند. آنها او را رد كردند و خواستند كه به مصر باز گردند. ايشان به هارون گفتند: براي ما بتهايي بساز كه خدايان ما باشند و ما را به مصر بازگردانند، زيرا نمي دانيم بر سر اين موسي كه ما را از مصر بيرون آورد، چه آمده است !
«پس بتي به شكل گوساله ساختند و برايش قرباني كردند و به افتخار آنچه ساخته بودند، جشن گرفتند. از اينرو خدا از آنان بيزار شد و ايشان را بحال خود گذاشت تا آفتاب ، ماه و ستارگان را عبادت كنند! در كتاب عاموس نبي ، خداوند مي فرمايد: اي قوم اسرائيل ، در آن چهل سالي كه در بيابان سرگردان بوديد، آيا براي من قرباني كرديد؟ نه ، عشق و علاقه واقعي شما به بتهايتان بود، يعني به بت ملوك ، بت رِفان و تمام آن بتهايي كه با دست خود ساخته بوديد. پس من نيز شما را به آنسوي بابل تبعيد خواهم كرد.
«اجداد ما در بيابان خيمه عبادت را حمل مي كردند. در آن خيمه ، دو لوح سنگي بود كه روي آنها ده فرمان خدا نوشته شده بود. اين خيمه عبادت ،درست مطابق آن نقشه اي ساخته شده بود كه فرشته خدا به موسي نشان داده بود. سالها بعد، وقتي يوشع در سرزمين موعود، با اقوام بت پرست مي جنگيد، اين خيمه را به آنجا آورد. قوم اسرائيل نيز تا زمان داود پادشاه ، در آن عبادت مي كردند.
«خدا نسبت به داود عنايت خاصي داشت . داود نيز از خداوند درخواست كرد تا اين افتخار نصيب او شود كه براي خداي يعقوب عبادتگاه ثابتـي بنا كند. ولي درواقع سليمان بود كه خانه خدا را ساخت . باوجود اين ، خدا در جايي منزل نمي كند كه بدست انسان ساخته شده باشد، چون بوسيله پيامبران خود فرموده : آسمان ، تخت من و زمين كرسي زير پاي من است . چه نوع خانه اي شما مي توانيد براي من بسازيد؟ آيا من در اين خانه ها منزل مي كنم ؟ مگر من خود، آسمان و زمين را نيافريده ام ؟
«اي خدانشناسان ، اي ياغيان ! تا كي مي خواهيد مانند اجدادتان با روح القدس مقاومت كنيد؟ كدام پيامبري است كه اجداد شما او را شكنجه و آزار نداده باشند، پيامبراني كه آمدن آن مرد عادل يعني مسيح را پيشگويي مي كردند؟ و سرانجام مسيح را نيز گرفتيد و كشتيد! بلي ، شما عمداً با خدا و احكام او مخالفت مي كنيد با اينكه اين احكام را فرشتگان خدا به دست شما سپردند.»